الشيخ المفيد ( مترجم : خانبلوكى )
417
الإرشاد ( فارسى )
فصل دوم حسن بن حسن حسن بن حسن مردى بزرگوار و فاضل و بسيار باتقوا و زاهد و عهدهدار صدقات جد بزرگوارش امير المؤمنين على عليه السّلام بود . اتفاقى ميان حسن بن حسن و حجاج بن يوسف افتاد كه زبير بن به كار آن را اين گونه بيان مىكند : وقتى كه حسن بن حسن عهدهدار صدقات امير المؤمنين بود در آن زمان هم حجاج امير مدينه بود ، روزى حجاج با مركب خودش به حسن بن حسن برخورد و به حسن بن حسن پيشنهاد داد تا عمر بن على را كه عمو و از خاندانش بود در عهدهدار بودن صدقات شريك كند ، حسن بن حسن به حرف حجاج اعتنائى نكرد و فرمود : من نمىتوانم شرطى را كه على عليه السّلام براى من قرار داده است تغيير دهم و او را شريك در اين كار كنم ، حجاج به حرف او گوش نداد و گفت : من او را در توليت صدقات شريك قرار مىدهم . حسن بن حسن ديگر چيزى نگفت و بىخبر از حجاج نزد عبد الملك رفت و وقتى به نزد او رسيد و اجازهء ورود خواست يحيى بن ام الحكم با او ملاقات كرد ، سلام كرد و گفت : حسن بن حسن براى چه كارى به اينجا آمدهاى حسن بن حسن علّت آمدنش را گفت يحيى بن ام الحكم در جواب گفت : من به زودى كارت را انجام مىدهم و به عبد الملك سفارشت را مىكنم . حسن بن حسن بعد از اينكه اجازهء ورود خواست نزد عبد الملك رفت عبد الملك او را احترام كرد و با نهايت مهربانى با او صحبت كرد . در آن زمان حسن بن حسن چهرهاش شكسته شده بود و آثار پيرى در صورتش پيدا بود در همان مجلس كه يحيى هم بود عبد الملك به حسن بن حسن گفت : اى فرزند امام حسن زود پير شدهاى . يحيى پيشدستى كرد گفت چه چيزى باعث شده كه او پير بشود ؟ آرى آرزوها و وعدههايى كه هر روز مردم عراق مىدهند و همه روزه با جمعيت بسيار نزد او مىآيند و به او وعده خلافت ميدهند و به عهد خود وفا نمىكنند موى سر و صورت او را سفيد كرده حسن بن حسن به او گفت : نه اين طور نيست كه شما مىگوييد ما خانوادهاى هستيم كه به به زودى پير نمىشويم عبد الملك تا اينجا به حرفهاى حسن بن حسن گوش داد و صحبت را عوض كرد و از او پرسيد : حالا براى چه كارى از مدينه به اينجا آمدهاى ، حسن بن حسن جريان حجاج را كه مىخواست عمر را با او شريك كند به او گفت ، عبد الملك گفت : او هيچ وقت چنين حقى ندارد و من به او نامهى مىنويسم كه به حق تو تجاوز نكند و نامهاى در اين مورد به حجاج نوشت و از حسن بن حسن به خوبى احترام كرد . هنگامى كه حسن بن حسن از نزد عبد الملك رفت يحيى با او ملاقات كرد حسن بن حسن كه از سخنان بىجاى او خيلى ناراحت شده بود به او گفت : اين همين وعده كمكى بود كه به من دادى به جاى آنكه از من حمايت كنى به من پشت پا مىزنى يحيى گفت : آرام باش و بيشتر از اين ناراحت مشو زيرا عبد الملك هميشه از تو مىترسد و اگر ترسى از تو نداشت حاجتت را برآورده نمىكرد و من در نيكى و كمك در مورد تو كوتاهى نكردهام .